تبليغاتX
زرتشت, پیامبری از کازابلانکا
زلف را حلقه مكن تا نكني در بندم

موج غریبی بود،جدالی که خصمانه می نمود و ندانستم --باختن درآن-- نقطهء سعادت من است.

ثانیه ای درنگ نداشت، به جنگ میخواند مرا، مدام و مداوم.

نا ((آخرین ذره های وجود داشتن ام)) را نابود کند.

و من دراین جدال سلاحی جز باختن نداشته ام، باختن آنچه که اینک فهمیده ام می باید باخت.

 

روزی غرور برداشتم و --- این راه ---- غرورم را شکست

روزی گام برداشتم و --- این راه --- پایم را شکست.

روزگاری دل بستم و --- این راه --- دلم را شکست

و امروز فریاد بودن سر دادم و این راه مرا شکست.

 

و به راستی که ابتدا درد داشت، آنچنانکه به کفر گویی هم افتادم.

 

و اینک دیگر منی باقی نیست؛ آنچه بین((من)) بود و (( او)) ؛ من بود؛ که قربانی اش کردم.

همانند آن خواب دوست داشتنی !

ابدیت یافته ام و دیگر جانی ندارم که درد کشد! و یا حضوری ندارم که ملالی کشد!

 

دوستت دارم، همچنان فروزان و سوزان و فزاینده. و هیچ گاه به این خوبی نبوده ام.

این یک دستور بود، باید برملا میکردم و زمانی هم نداشتم. می ترسیدم، حالم بد بود و خسته بودم. ولی همه چیز آنگونه پیش رفت که می بایستی!

و اینک خوبم، هیچ گاه اینقدر خوب نبوده ام.

 

من نیستم و هستم، هیچ نیستم و همه چیز هستم.

 

بخشی ازین دنیا بودم که وجود داشت و اینک که وجود ندارم همهء دنیایم.

 

به چشمان بی نظیر ات سوگند می خورم که هیچ گاه به این خوبی نبوده ام.

به آن ماه محدب و خاطره انگیز در میان صورت مهربانت، به آن دستان خنک و دلچسب ات و به آن نگاه جنون آمیزت سوگند می خورم که هیچ گاه به این خوبی نبوده ام...

به وجود پاکت ،آن وجود عاری از دروغ و کینه و به ترکیب دیوانه وار اجزای صورتت

 و به این احساس عمیق و آکنده؛

که حقیقتا تو بودی تحقق آن رویای دوست داشتنی ،دران شب پر درد و پر تالم.

 

چشمانم را بسته ام و بر فراز زندگی پرواز میکنم ، نه اندوهی هست و نه بیماری. 

کجا این من ام، همه ام و هیچ ام؛ با آسمان احساس همنوعی دارم و با باد خیال آمیزش،در هم آمیخته ایم من و خورشید.

و ابتدا اگرچه سوختم، اینک خورشیدم که سبک بال بر بلندای حیات پرواز میکنم.

و فروزانم ، در میان سینه ام شعله ها  میسوزند و من اما به خاطره ای از لبخند تو همچنان مست ام و دیوانه.

 

آری حالم خوب است؛

زندگی سختی داشته ام، درد و تنهایی و بیماری و بی کسی و تفاوت!

چشمانت از چشمان غزال مست تر بود که اینگونه دیوانه ام ساخت.

چشمانت از چشمان غزال شیرین تر بود که اینگونه شیرین کامم ساخت.

 

در تمام روزهای تنهای ام و در تمام شب های سخت و طاقت فرسای دورهء آموزشی، با یاد چشمان تو خدا را در یاد آوردم، این شعر را زمزه کردم و لبخند بر لب آوردم.

 

آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت

                                   معشوق و شراب و می پرستی را ساخت

بی شک قدحی           شراب نوشید    و از آن

                                سرمست شد این جهان هستی را ساخت

هر کاری میکنی ، مرا از داشتن این احساس مافوق بشری منع نکن!

+ سروده اي   از امید .و |    <" ">88/07/18
 

تماس خصوصي
اميد.و
...و چنين گفت زرتشت
گاهی !
جاده ای در میان جنگل , پوشیده از برگهای خزان زده پاییزی و مه غلیظ سپید رنگ میتواند انسان را تا به همیشه دیوانه کند. و اينست راز جنون ام

بهترين يارانم
بچه فنی
بی احساس
غریبه ای نام آشنا
ایران دخت
حریم
ْژنرال شکست خورده
پاسارگاد
آخرین نفسهای اسلام در ایران
صلح..عشق..انسانیت و دیگر هیچ
بانوی جنگل
وكيل مدافع شيطان!!!
knowledge is a bridge to wisdom
رضا موتوری
ریشه های خونین
بیا تا برایت بگویم...
شنبلیله
هزار دستان
میل تاریکی مکن!
مرگ آرزو
سرود سکوت
مسافر خانه
حلقه سه شنبه
واپسین شطحیات امید
چکاد
یک تبسم کافیست !
میچکا (2)
اینجا سرزمین آفرینش است
افسون
از هر دری سخنی
نامه هاي دوستانه
رهسپار شب
فراتر از عشق
دست نوشته های دلتنگی یک شاعر
جاده ابریشم
پیش بینی زمین لرزه
پلاک 150
آه شب
آه سرخ
شمع طرب
آرماچوندیا
آریا برزن
میچکا
يكتا ترين يارانم
پيشين سروده ها
مهر 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
موضوع
سروده هایی از زرتشت
نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 2
نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 1
پیوندها
Pink Floyd
Camel Band
Bob Dylan
Rolling Stones
Bruce Springsteen
Tom Waits
WASP
 

 RSS


Omid V

طراح قالب

اميد.و